مسعود انصاری

اجتماعی، فرهنگی

حکایت. بایزید بسطامی و دعای مادر...

از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند:این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟ گفت:شبی مادر از من آب خواست. نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود. پس با خویش گفتم:«اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.» آن گاه ایستادم تا مگر بیدار شود. هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر بر کرد و پرسید:چرا ایستاده ای؟! قصه را برایش گفتم. او به نماز ایستاد و پس از به جای آوردن فریضه، دست به دعا برداشت و گفت:«خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».

 

شنبه یکم شهریور ۱۳۹۹ | 11:6
مسعود انصاری
مشخصات وب
مسعود انصاری بانوشتن وثبت وقایع واتفاقات روزانه میتوان هر از چند گاهی با مرور آنها خاطرات را

تازه کرد وتجربیات را دراختیار دیگران قرارداد وانسانهایی که براساس تقدیر وسرنوشت

وارد زندگیمان می شوند را یاد کرد ((این بماند از ما یادگار))...
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • سرآغاز
آرشیو وب
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • شهریور ۱۴۰۱
  • تیر ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای مسعود انصاری محفوظ است .